به دنبال یادگیری زبان انگلیسی هستید؟

یکی از بهترین روش های یادگیری خواندن داستان های کوتاه انگلیسی است

32 داستان کوتاه انگلیسی

8 آموزش گرامر زبان انگلیسی

کار عبادت است

work is workship

one fine sunny day in winter, a grasshopper was basking in the warm sun. But he was very hungry, as he had not eaten anything since last night.

So he looked about to find something to soothe his hunger. Suddenly, he saw few ants carrying grains into their hole.

He went up to the ants and asked humbly, "can you, please, spare few grains for me. I haven't eaten anything since yesterday, So, I am almost starving to death."

One of the ants asked the grasshopper, "What were you doing the whole summer? Why didn't you store up the food for the winter season?"

The grassshopper replied, "Truly speaking, I spent all the summer singing songs and that's why I couldn't store anything."

The ant chucked out a smile and remarked, "The dance the winter away." The grasshopper pulled a long face and walked away.


grasshopper: an insect that has long back legs for jumping and that makes short loud

soothe: to make someone feel calmer and less anxious, upset, or angry

humble: not considering yourself or your ideas to be as important as other people's

spare: not being used or not needed at the present time

pulled a long face: to look dismal and unhappy

walked away: to leave a bad or difficult situation, instead of trying to make it better

در یکی از روزهای گرم و مطبوع زمستانی، ملخی در زیر نور گرم خورشید در حال آفتاب گرفتن بود. اما بسیار گرسنه بود، زیرا که از شب گذشته هیچ چیزی نخورده بود.

بنابراین برای تسکن دادن گرسنگی خود به دنبال چیزی برای خوردن گشت. ناگهان او دید که تعدادی مورچه در حال حمل کردن دانه‌هایی به سمت حفره خودشان هستند.

او به طرف آنها رفت و با فروتنی در خواست کرد، "آیا می توانید تعدادی از دانه ها را من ببخشید. من از دیروز چیزی نخورده‌ام، از گرسنگی دارم میمیرم."

یکی از مورچه‌ها از ماخ پرسید، "در طول تابستان چه می کردی؟ چرا برای فصل زمستان غذایی ذخیره نکردی؟"

ملخ پاسخ داد، "صادقانه، من تمام طول تابستان را به خواندن شعر و آواز پرداخته‌ام و این دلیلی است که نتوانستم چیزی ذخیره کنم."

مورچه خنده‌ایی کرد و اظهار کرد، "زمستان را هم برقص." ملخ ناراحت و عصبی شد و آنجا را ترک کرد.