به دنبال یادگیری زبان انگلیسی هستید؟

یکی از بهترین روش های یادگیری خواندن داستان های کوتاه انگلیسی است

32 داستان کوتاه انگلیسی

8 آموزش گرامر زبان انگلیسی

درخت سوزنی

درخت_سوزنی

There were once two brothers who lived on the edge of a forest. The elder brother was very mean to his younger brother and ate up all the food and took all his good clothes. One day, the elder brother went into the forest to find some firewood to sell in the market. As he went around chopping the branches of a tree after tree, he came upon a magical tree. The tree said to him, ‘Oh kind sir, please do not cut my branches. If you spare me, I will give you my golden apples’. The elder brother agreed but was disappointed with the number apples the tree gave him. Greed overcame him, and he threatened to cut the entire trunk if the tree didn’t give him more apples. The magical tree instead showered upon the elder brother hundreds upon hundreds of tiny needles. The elder brother lay on the ground crying in pain as the sun began to lower down the horizon.

The younger brother grew worried and went in search of his elder brother. He found him with hundreds of needles on his skin. He rushed to his brother and removed each needle with painstaking love. After he finished, the elder brother apologised for treating him badly and promised to be better. The tree saw the change in the elder brother’s heart and gave them all the golden apples they could ever need.


  1. greed /n/: a strong desire for more food, money, power, possessions etc than you need
  2. trunk /n/: the thick central woody stem of a tree
  3. horizon /n/: the line at which the earth's surface and the sky appear to meet

دو برادر بودند که در لبه جنگل زندگی می کردند. برادر بزرگتر نسبت به برادرش بد جنسی می کرد و تمام مواد غذایی را می خورد و لباس های خوبش را می گرفت. یک روز برادر بزرگتر به جنگل رفت تا هیزم برای فروش در بازار پیدا کند. همانطور که او در حال بریدن شاخه های درختان یکی پس از دیگری بود به یک درخت جادویی رسید. درخت به او گفت: ای مرد مهربان، لطفا شاخه هایم را نبر. اگر من را ببخشی، من به تو سیب های طلایی خودم را می دهم. برادر بزرگتر موافقت کرد، اما با تعداد سیب هایی که درخت به او داد، ناامید شد. حرص و طمع او را فایق آمد و درخت را تهدید کرد که تمام تنه‌اش را قطع می کند اگر سیب بیشتری ندهد. درخت جادویی به جای آن بر روی  برادر بزرگتر صدها سوزن کوچک بارید. برادر بزرگتر در حالیکه روی زمین دراز کشیده بود و از درد گریه می‌کرد، خورشید شروع به پایین آمدن از افقها کرد.

برادر کوچکتر نگران شد و به جستجوی برادر بزرگترش رفت. او را با صدها سوزن بر روی پوست پیدا کرد. او به طرف برادرش هجوم برد و هر سوزن را با رنجی عاشقانه بیرون کشید. پس از اتمام، برادر بزرگتر بابت رفتار بدی که داشته عذرخواهی کرد و قول داد که بهتر شود. درخت شاهد تغییر در قلب برادر بزرگتر بود و به آنها سیب های طلایی که  می توانستند نیاز داشته باشد، داد.

Tolearnenglish.ir
۰۴:۳۰ , ۳۰ اردیبهشت ۱۳۹۸
ممنونم بابت، اظهار نظرتون ایده ی خوبیه سعی می کنم انجامش بدم
ترنم
۱۳:۰۵ , ۱۴ فروردین ۱۳۹۸
کاش داستان های صوتیه را باهاشون بزارید!